yasna91

یسنا..... بهونه زندگی


  

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
[ جمعه بیست و ششم آبان ۱۳۹۱ ] [ 21:20 ] [ مامانی وبابایی ] [ ]


مامان وبابای نو

سلام به گلم

چند وقتی شده که حسابی زبون می ریزی و یه حرفایی می زنی که واقعا تعجب می کنیم .


ادامه مطلب
[ چهارشنبه چهارم آذر ۱۳۹۴ ] [ 13:15 ] [ مامانی وبابایی ] [ ]


یسنا و ارزوی مهد کودک

سلام عزیزم

امسال دختر گلم خیلی هوس مهد کودک کرده ...


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۴ ] [ 13:11 ] [ مامانی وبابایی ] [ ]


سفر به شمال

عزیزم سلام

امسال هم قسمت شد بریم مسافرت با امیر رضا و علی رضا که تقریبا خوب با هم بازی می کردین و الحمدا..هیچ مشکلی با هم پیدا نکردینروز سه شنبه 10 شهریور ساعت 6 صبح راه افتادیم ....


ادامه مطلب
[ جمعه بیستم شهریور ۱۳۹۴ ] [ 19:27 ] [ مامانی وبابایی ] [ ]


یسنا و خاطرات مشهد

سلام دخترم

امساال تصمیم کرفتیم یه سفر زیارتی تا مشهد همراه اقا جون و عزیز و مامان بزرک بریم بهشون کفتیم قبول کردن و دوشنبه راه افتادیم


ادامه مطلب
[ جمعه شانزدهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 20:6 ] [ مامانی وبابایی ] [ ]


یسنا و ....

چند روز پیش که برای چند لحظه رفتم تو اتاق و شما هم روی صندلی تو آشپز خونه مشغول بازی بودی دیدم صدات میاد ....


ادامه مطلب
[ یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ ] [ 13:5 ] [ مامانی وبابایی ] [ ]


گفتگوهای ما و یسنا

شما کوچیک بودی

مامان در حال جارو زدن بود که متوجه شد یسنا داره یه چیزی میکه

[ جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۳ ] [ 22:19 ] [ مامانی وبابایی ] [ ]


ماجرای هان توتو

یه روز تلویزیون داشت یه هلی کوپتر نشون می داد آقا جون ازت پرسید یسنا این چیه  تو گفتی:توتو بعد اقا جون گفت نه هان تو هم با اون زبون شیرینت گفتی نه هان توتو .

اشکمم می ترسه

الان دیگه تاب رو خودت می تونی بکشی بیاری بهت فتم تاب رو نیار باهات بازی نمی کنم گفتی نه خودم بازی می کنم وقتی آوردی با یه حالت مظلوم گفتی :یه کوچولو تاب تاب می کنی :که دلم نیومد یه نیم ساعت با هم بازی کردیم  وقتی که با سرعت تاب میدادمت می خندیدی و می گفتی ::مامان اشکمم(شکمم)می ترسه{حالتی که وقتی از بلندی میایم بهمون دست میده} .

 

[ چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۳ ] [ 19:52 ] [ مامانی وبابایی ] [ ]


یسنای عزیز

سلام عسلم

باز ماه مهر شروع شد و دردسر های ما واسه همین مهر دیگه نشد سر بزنیم به وبلاگت حالا اومدیم ببینیم تو این دو ماهه چیکار کردی .

جمله بندیات که عالی شده دیگه کم کم از حالت بچگی بیرون اومدی و تو جمع هم از قدیم راحت تری و راحت تر حرف میزنی .تازه یه توپ دارم قلقلی رو می خونی و پاییزه رو که اولی رو موفق به فیلمبرداری شدم و دومی رو نه.الان هم در حال یادگیری عروسک من هستی .

مشکل جدیدم با شما هم اینه که خیلی خیلی از ما سوال میکنی و همش میگی (چرا؟) وهمش حرف میزنی و می خوای با تو حرف بزنیم.

اسم و فامیل مامان و بابا  و خودت رو هم میگی و هزار شیرین زبونی دیگه که یه کتاب میشه اگه بگم .

خلاصه که:

سالم و سلامت باشی گلم

[ سه شنبه ششم آبان ۱۳۹۳ ] [ 14:44 ] [ مامانی وبابایی ] [ ]


سفر به دیار خیام

سلام به دخترم

امروز قراره از یه سفر دو روزه واست بنویسم به نیشابور ...

 

[ دوشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۳ ] [ 0:25 ] [ مامانی وبابایی ] [ ]